صندلی داغ
چندیست که ما بچه های شعر ایران از طریق دنیای مجازی کنار هم جمع شده ایم و جمع صمیمانه ای داریم

این در حالیست که خیلی از دوستان نویسنده فقط اسم و فامیلی همدیگر را می دانند و هیچ موقع فرصت نشده تا از خصوصیات و علایق و شرح حال و رفتارها و... یکدیگر با خبر و مطلع شویم.

حدود یک ماه پیش یکی از نویسندگان مطلبی رو نوشت که در ان خواسته شده بود که نویسندگان وبلاگ زندگی نامه خود را در وبلاگ قرار دهند.

ولی بنده با الهام از برنامه تلویزیونی صندلی داغ به این فکر رسیدم که هر هفته یا چند هفته یکبار یکی از نویسندگان وبلاگ رو بعنوان مهمان برنامه دعوت کنیم . ما و دیگران از او سوالهایی که در ذهنمان هست رو بپرسیم و مهمان برنامه پس از چند روز به سوالات پاسخ بدهد.

یک سری قوانین هم برای برنامه در نظر گرفتم که بشرح زیر است:

۱- مهمان هفته بعد برنامه رو مهمان هفته قبلش انتخاب می کنه ( مهمان این هفته خودم هستم و مهمان هفته بعد رو خودم انتخاب می کنم و مهمان هفته سوم رو مهمان هفته دوم مشخص میکنه)

۲- در پرسیدن سوال محدودیتی نداریم ولی اگر مهمانی بنا به دلایلی( شخصی یا خانوادگی) دوست نداشت سوالی رو پاسخ دهد می تواند در جواب بنویسد که دوست ندارم این سوال رو پاسخ دهم.

۳- پرسش سوالها محدودیت زمانی دارد و بعد از روز مقرر باید به سوالها جواب داده شود و از آن تاریخ به بعد دیگر به سوالی پاسخ داده نمی شود.

و در پایان  از همه مهمانانی که در آینده به این برنامه دعوت میشوند خواهشمند است که با صداقت تمام به سوالها پاسخ دهند. 

حالا هر کسی با نظر من موافق هست میتونه سوالهاشو تا بعد از ظهر پنجشنبه ۳۱/۱/۹۱ از من بپرسه.

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:49 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
کارگاه شعر - 1

درود بر پیشانی بلندان و بخت سپیدان عزیز :

تا الان 7 نفر شعر کلاسیک انتخاب کردند و دو نفر ( خودم و خانم سلامی ) شعر سپید.

چند نفری از دوستان هم تا به حال اعلام آمادگی نکردند .

دوستان عزیز اشعار خود را در وبلاگ خودم به آدرس www.darfaslekhis.blogfa.com در قسمت نظرات قرار دهید و در عنوان مطلب ذکر کنید مربوط به کارگاه شعر است به طور مثال بدین گونه: 

کارگاه شعر1 - نام خودتان

من تمام آثار را در  وبلاگ بچه های شعر ایران قرار خواهم داد . ( اگر پیشنهاد دیگری دارید درباب نحوه برگزاری کارگاه شعر حتمن یادآور شوید تا اگر اشکالی هست اصلاح کنم) 

برای دوستان کلاسیک سرا:

 دست مرا بگیر به آن دورها ببر

- شما لازم نیست حتمن با این مصراع شروع کنید اما شعری که می نویسید باید با وزن این مصراع باشد ( مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن )

- قافیه های شما حتمن باید با ( دورها) هم قافیه باشد

- وجود ردیف الزامی نیست دوست داشتید ببر را ردیف بگیرید یا ردیف را خودتان تغییر دهید

برای دوستان سپید سرا:

این رنگ ها به چه درد می خورند ......


مهلت ارسال آثار یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

به امید خلق آثاری ناب - یا علی



[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 0:29 ] [ سجادبدری(قوچان) ] [ ]
دیگران هر چه که گفتند بگویند بیا / خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

درود .. درود ..درود ..

به فکرم رسید تو این دنیای ماشینی که همه چی رو سرعته و کارها زود انجام میشه پس ما از 24 ساعت  25 ساعت بیکار هستیم  دور هم بشینیم و شعر بگوییم.

جامعه آقایان بزرگوار و جامعه نسوان گرامی هر کدام مایل هستند موافقت خود را اعلام کنند . به این صورت خواهد بود که یک مصراع برای دوستانی که شعر کلاسیک می گویند می گذارم تا ادامه آن را کامل کنند و برای دوستان سپید سرا  یک عبارت کوتاه تا آن را ادامه دهند . 

لطفن یادآور شوید کدام سبک را علاقه دارید تا آماردقیقی در دست داشته باشم .

منتظر هستم .. منتظر هستم ... منتظر هستم

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 0:52 ] [ سجادبدری(قوچان) ] [ ]
مربع

تا حالا چند بار شعر به اين سبك رو ديديد؟

با چهره

افروخته

گل را

مشكن

افروخته

رخ مرو

تو ديگر

به چمن

گل را

تو ديگر

خجل مكن

اي مه من

مشكن

به چمن

اي مه من

قدر سمن

یا این یکی: 

به جانت

نگارا

كه داري

وفا

نگارا

وفا كن

به دل

بي جفا

كه داري

به دل

دوست تر

مر مرا

وفا

بي جفا

مر مرا

خوش ترا

 مربع آن است که شاعر چهار بیت یا مصراع بیاورد بطوری که آنها را هم افقی بتوان خواند وهم عمودی.

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 22:12 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
پرنده مردنیست...

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:53 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
پیام مدیروبلاگ
سلام

به اطلاع کلیه نویسندگان و بازدیدکنندگان  وبلاگ بچه های شعرایران رسانیده می شود

از این تاریخ در این وبلاگ هیچ صحبتی از برنامه چکامه نخواهدشد

پرونده برنامه چکامه باتمام خوبی ها وبدی هاش برای همیشه بسته شد

لطفا دیگه دراین وبلاگ هیچ حرف و حدیثی دراین مورد نباشه 

کوچکترین حرف یا نظر در مورد این برنامه تایید نخواهد شد

بازدیدکنندگان گرامی دراین وبلاگ به هیچ یک از نظرات خصوصی شما پاسخ داده نخواهد شد


دوستان نویسنده لطفا پیشنهادهای خودتون رو درمورد وبلاگ و چگونگی پیشبرد آن به صورت نظر خصوصی  برای  مدیروبلاگ در قسمت نظرات این پست قرار دهید 

بچه های شعرایران توجه داشته باشند که ما دوکارخیلی مهم داریم که باید به بهترین نحو انجام بدیم

ا.جمع آوری اشعارناب برای تدوین کتاب مشاعره

2. آماده شدن برای شرکت در جشنواره مشاعره رضوی

دوستان توجه داشته باشند که وبلاگ بچه های شعرایران مکانی است برای جمع شدن اهل زوق ادب 

وتبادل اندیشه های ناب پس از هرگونه بحث ،حرف و..........که مارا به حاشیه بکشاند دوری میکنیم

موفق باشیدو پایدار


مدیروبلاگ بچه های شعرایران :مرضیه سلیمانی






[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 14:40 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
ما چند نفر...

تقدیم به همه ی بچه های شعر ایران از کسانی که ممکنه ناراحت بشن

پیشاپیش عذر می خوام و خواهشم اینه که هر کسی ناراحت نشد بیاد نظر

بده . اشکالات شعری رو ببخشید چون شعر درباریه پیش میاد...

از کسانی که اسمشون رو نیاوردم هم عذر می خوام.


یادت بخیر ای تو رفیق همیشگی                

مرضیه جان ، محبت تو جاودانگی


ای هانیه ژکوند خجالت کشان شکست        

ای کاش خنده ی تو به تصویر می نشست


حالا جنوب حادثه ها سردتر شده               

از آن زمان که ساز تو پر دردتر شده


سیمای ساز، غزل ، مهر ، دختر نجیب       

اینجا نشسته است به دل یاد تو عجیب


با مهربانیت تو بخوان از بهارها                  

ای فاطمه بهای غزل آبشارها


مردان راه ، مردخدا ، گلبن بهار                

افتاد بر تو مریم من ، اسب شهسوار


ای نادره ، عزیز خدا مهربان سَخُن              

کنکور بشکن و بنشین چای خشک کن


کلهر به من بگو که دلت از تبار چیست       

تو آینه ، زلالی تو وامدار کیست؟


این دکمه ها که گیر ندارند مرضیه              

زنگی بزن شبیه همان زنگ پوریه


هی گل و یار ، هی گل و یار و دوباره زنگ  

اصلا پریده بی رخ یاران ز لاله رنگ


بانوی شعر... نه ، نویسنده ی جوان                

بختت خوش وبلند فریبای کاردان


باز هم بخوان برای من از شعر ، از غزل        

لحنت قشنگ نجمه ی جان ، صحبتت عسل


بدشانس خوب من ، تو سهیلای نازنین 

دادند نمره ات کم و ... اجرت که بیش از این


گلناز ناز و مهربان گلنوش ، یادتان             

پیچیده توی خاطر من روی شادتان


گلبانوی عطوفت ، انشایی عزیز                  

تعلیم عشق داده ای تو بی کتاب و میز


استاندار محترم ، بانو سعیده جان                 

ای عامل رفاه عزیزان بی زبان


آن خانه ی بزرگ عجب دنج می نمود        

از سر به پاش خاطره های عسل سرود


ای مرد کوچک ، صادق شیرین زبان بخوان     

با لحن ناز و سبک خودت مثل بلبلان


ای عکس تو شبیه کاریکلـ .. نه ، طرح سیب

کنکور در کمین تو است میبری نصیب؟؟


حافظ نشسته است درون خیال تو                  

ترکیب های سخت نصیب تو ، فال تو


شیمای با صفا ف تو ای شاعر جوان               

پر باد زهنت از غزلیات جاودان


درباری است شعر من و نیست قابلش             

اما حدیث عشق نشسته مقابلش



[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:48 ] [ حدیث زنگنه(بوشهر) ] [ ]
تقسیم ارث

زیبا تر آنچه مانده ز بابا از آن تو                    بد ای برادر از من و اعلا از آن تو

این تاس خالی از من وآن کوزه ای که بود          پارینه پر زشهد مصفا از آن تو

یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من                    مهمیز کله تیز مطلا از آن تو

آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من           آن چمچه هریسه وحلوا از آن تو

این قوچ شاخ کج که زند شاخ از آن من        غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو

این استر چموش لگد زن از آن من                     آن گربه مصاحب بابا از آن تو

از صحن خانه تا به لب بام از آن من                    از بام خانه تا به ثریا از آن تو

(وحشی بافقی)

تقدیم به دوستان عزیزمان،برای عوض شدن فضای وبلاگ

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 13:28 ] [ گلنازو گلنوش محمدی (اصفهان) ] [ ]
خواستن یا توانستن ؟ مساله این است....

مپرس حال مرا ، روزگار یارم نیست    

جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست

مرا ز عشق مگویید ، عشق گم شده ای ست    

که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

سلام خدمت همه دوستان. میدونم دلتون خیلی برام تنگ شده بود (...) و مدام می پرسیدید پس این عضو چهارم بوشهری که خیلی بی معرفته کجاست ؟؟؟؟؟؟؟

باورکنید خیلی دوست داشتم کنارتون باشم تو خوشی ها و ناخوشی هاتون ولی نبودنم از سر نخواستن نبود به قول شاعر که میگه " همواره که خواستن توانستن نیست...."

اما حالا اومدم که باشم کنارتون و همراهتون منو می پذیرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می خوام حرف دلمو به قلم شاعر گرامی " سید علی صالحی " از کتاب " نامه ها " براتون بگم

سلام

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل بیقرار و درمانده

...

نامه باید کوتاه باشد

باید ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آیینه

از نوبرایت می نویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن...

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 11:46 ] [ مریم بحرانی ( بوشهر) ] [ ]
هیچ چیز به ذهنم نمی رسد...!
سلام

حال همه ی ما خوب است

حال همه ی ما رو به خوبیست

حال همه ی ما خوب خواهد شد

اما...

.

.

.

به چه(!)قیمتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به قیمت زیر سوال بردن یه شخص شخیص

به قیمت شکستن دل یه نفر که با بزرگی تمام می خواستن با ما هم دل و هم زبون بشن ولی ما چی کار کردیم فقط ساز خودمون رو کوک کردیم و از اول نواختیم

چرا همه از پارتی بازی در مورد خانم کلهر گفتن ولی حتی یه نفر انصاف نداشت که از آمادگی بالای ایشون بگه

چرا همه انگشتشون رو به سمت خانم دکتر نشونه گرفتن در صورتی که همه ی این حوادث تقصیر یه نفر دیگه بوده

الان ما با کسایی که تو تهران باهامون بد رفتاری کردن و دلمون رو شکستن چه فرقی داریم

خانم کلهر...خانم دکتر

واقعا الان از زبون بنده قاصره که بعد از اون همه ...واقعا نمی دونم چه جوری باید از شما معذرت خواهی کرد ولی این مسئله مثل روز برام روشنه که شما اونقدر دلتون بزرگه که اینو به حساب بچه گی من میذارید و از من میگذرید همونطور که بعد از نوشتن نظرات شما با روی گشاده نظرتون رو نوشتید

و در آخر میخوام بگم که توانایی شما بسیار بالا بود و با آمادگی تمام توی مسابقه حضور داشتید

و نظرات شما دوستان میتونه خیلی به این پست کمک کنه!




[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 23:9 ] [ نجمه سادات حسینی(شیراز) ] [ ]
ماییم ونوای بینوایی.......
گفتند که ازاین سو واز ان سو واز هرسو اواز عشق می اید.

میشنوید؟...

گفتند که جهان ساز خداوند است اوست که مینوازد

گفتند که ما چنگیم وتاریم ودر دست او ما رودیم وسرودیم

ما دود عودیم...

گفتند که او زخمه بر زخمتان میزند

بلا را ساخته باشید و اه بیاورید

که او هردم پرده ی عشاق را میدرد

مارا هنوز به اه راه نبود...

گفتند عزم عشق کنید ورسم رفتن بیاموزید

پای افزار طلب بپوشید و ردای داغ ودرد صبوری ...

واین گونه شد که ما راه افتادیم وبی نوایی نوایمان شد...

عرفان نظر اهاری


[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:52 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی...................

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام

ای عشق ای به سوی من انگشت اتهام 

سکانس اول :من ،دریا ،نجمه ،دلتنگی

رفته بودم دریا دریا بیست دقیقه با من فاصله داره  یعنی من ازش فاصله دارم شب موقع برگشت

وقتی تو ماشین داشتم به همه ی چ

یزهایی که باید فراموش می کردم و همه ی چیزایی که باید منو فراموش می کردن فکر می کردم 

یه دفعه گوشیم زنگ خورد دیدم رو صفحه گوشیم نوشته نجمه 

نجمه زنگ زده بود که بگه برنامه مشاعره من داره از شبکه بوشهر با عنوان شاخه های لیل پخش میشه

یه  لحظه به نجمه حسودیم شد آخه اون منو میدید ولی من نمیتونستم ببینمش واین یه دلتنگی به دلتنگیام اضافه کرد

رسیدیم خونه دیدم همه دارن برنامه رو نگاه میکنن

اون شب همه شهرداشتن منو نگاه می کردن همه داشتن گریه می کردن همه دلشون واسه امام رضا پرمی کشید همه داشتن دعامی کردن که من برنده بشم اونا نمی دونستن که من خیلی وقته برنده شدم 


وقتی که خدا بهم کمک کرد تا دلتنگیام رو تو قالب یه شعر محلی واسه امام رضا بنویسم 

سکانس دوم :من ،صبح جمعه، استاد محمدرضا هاشمی زاده

اونایی که شعر میگن میدونن که چه کیفی داره واسه آدم شعربگن

برای اولین بار یک نفر برای من شعر گفت کسی که بی نهایت دوستش دارم

صبح جمعه باز یه صدایی از گوشیم بلند شد این بار روصفحه گوشی نوشته شده بود  استاد هاشمی زاده

یک پیام جدید

با ذوق بازش کردم واشک از چشمام جاری شد :

امروز به شاخه های لیلت دیدم

دروسعت شعربی بدیلت دیدم

ازهرنظرب به شعرگل می کردی

سرسبزترین بهارایلت دیدم     امروز صبح هم برنامه مشاعره وهنرنمایی شمارارا دیدم سرافراز و دلنشین.....


سکانس سوم :مشهدی حسن اذان گوی شهر

همیشه عصایش جلوتراز خودش حرکت می کند همیشه بلند بلند حرف میزد دوست دارد همه صدایش رابشنوند .تا یادم می آید صبح ها با صدای اذانش نماز صبح خوانده ام دوستش دارم بچه که بودم بابای مدرسه ما بود تا یادم می آید عصا داشت همیشه  تو حیاط مدرسه دنبالم می کرد نمیزاشت هفت سنگ بازی کنیم

همیشه برامون شعر می خوند

دختر یکی بس دوتا تیرخونه اشکس (شکست)

و.................

همین جور شعر می خوند و کار می کرد 

صبح زود از اون طرف خیابون صدام زد ایقد خوشحال بود که منو دیده تو تلوزیون که حد نداشت فقط صدا میزد مرضیه .............مرضیه ...............مرضیه .........470 ............470

مشهدی حسن هیچ وقت شماره شناسنامش که یه رقمی هست رو یادش نیست اصلا نمیدونه متولد هزارو سیصدو چنده

ولی یادش مونده دیشب مرضیه سلیمانی 470 امتیاز تو مسابقه کسب کرده

مشهدی حسن داشت حرف میزد با زوق دیگه یادش رفته بود زنش خیلی وقته که مریضه یادش رفته بود پاهاش درد میکنه یادش رفته بود خیلی وقته عصاش زودتراز خودش راه میره

می خواست تو یه نفس همه حرفاشو بزنه

آفرین آفرین آفرین مرضیه ماخیلی برات دعا کردیم اول بشی هم خودم دعا کردم هم دی ممد(مادرمحمد)

گفتم یا امام رضا مرضیه اول بشه 

من از این به بعد عدد 470 رو دوست دارم چون این عدد تو ذهن مشهدی حسن مونده و لبخند رو لبهاش که همیشه ذکر خدا میگه کاشته


سکانس چهارم :مادر،نانوایی منصور

چایی دم کرده بودم که صدای مادرم از تو حیاط میومد داشت با ذوق تمام واسه داداشم تعریف می کرد


می گفت آقا منصور (نانوای شهر)گفته دیشب وقتی مرضیه داشته تو مشاعره شعرامام رضار و می خونده

حلیمه زنش کلی گریه کرده .می گفت هم خودش هم زنش کلی دعا کردن که من برنده بشم ایقد زوق کرده بودن که اونا هم مثل مشهدی حسن یادشون رفته بود برنامه خیلی وقته که ضبط شده

گفت زنش که کم سواد هم هست از ش خواهش کرده که بیاد خونمون تامن شعرور رو برگه براش بنویسم تا همیشه باهاش باشه 

خدایا شکرت .................

سکانس پنجم :آقای یوسفی ،خانم برزگر

صبح زود تلفن خونه زنگ خورد خواهرم اومد صدام زد که تلفن کارت داره هرکارکردم بگه کیه نگفت

بهم گفت اصلا نمتونی حدس بزنی کی باشه

گوشی رو ورداشتم تا گفت الو فهمیدم آقای یوسفی  دبیر فلسه و منطق دبیرستانم هست برنامه منو دیده بود و با صدای بلند خندیدو گفت

حقا که شاگرد خودمی بهم گفت وقتی منو دیده احساس غرورکرده

وقتی دیدم خانم برزگر دبیر زبان انگلیسی دوم دبیرستانم که شیرازیه بهم پیام دادو کلی بهم افتخارکرد

فقط گفتم خدایا شکرت

سکانس ششم:اشک های مادرم بغض شکسته شده پدرم

وقتی مشاعره استانی که دکترآذراومده بود بوشهر از تلوزیون پخش شد من اونجاهم شعر محلی امام رضارو که (دردو دل پدرم بود) گفته بودم خوندم وقتی مشاعره پخش شد

وقتی صدای هق هق مادرم به گوشم رسید وقتی اشکای پدرم جاری شد

فقط ار امام رضا خواستم یه کاری کنه که پدرو مادرم برن پابوسش آخه خیلی دلشون می خواد

خواستم بطلبه

بچه ها اون شعر تصویرزندگی منه همه اون چیزایی که تو شعر گفته شده حقیقت هست

خدایا شکرت که زندگی من ایقد تصویرهای قشنگ داره که وقتی دیگران میبینن بع دلشون میشینه


سکانس هفتم :نادره

نادره زنگ زده بود داشتیم حرف میزدیم وقتی نادره برام با لهجه بوشهری شعرمن رو (شعرامام رضا)رو خوند من یواشکی گریه کردم ایقد اشک شوق ریختم که یادم رفت یه بانوی یزدی داره با لهجه محلی بوشهری شعر می خونه

خدایا شکرت ............................

سکانس هشتم

سیماخانم-حدیث خانم-هانیه خانم -نادره خانم  -فاطمه خانم-خانم انشایی -گلناز خانم-گلنوش خانم -نجمه خانم-عامو احسان گرگین -عامو بهنام میرزایی -عامو سجاد بدری-عامو محمدرضا اسلامی زنگ زاده زنگ پور زنگ اصل زنگ تبار زنگ پیشه زنگ راد زنگ آبادی


خدایا شکرت .....................................


سکانس آخر :هرسوالی در مورد ترجمه مطالب این سکانس داشتین از نادره جلادت بپرسید

 

بُوام می گو مُو اُمشو زارُم اُمشو

مثِ اُو ری تُوِه بیدارُم اُمشو

هوا بارونیِن نه گرگ و میشن

ستونی پی کپر از جنس پیشن

اگه بارو بُواره باد همراش

اگه دلوار پُر وآوُت سر جاش

جواب زحمتِی مُو بی نصیبن

ولی خالو علی پیلشن تو جیبن

صدِی چُوشی میاد مثِ نم دل

ستاره می زند ری آسمو ن کِل

خونی خالو علی بُنگی روا هِن

صُوا مکه روُن حاجیا هِن

مُو اُمشو چیش گریخو ناله دارُم

مُو تا صُب آپلی دَس می شُمارُم

بُوام می گو که دوش هی خو می دیدم

که پابوس امام رضا رسیدُم

صدی نقاره ها پیچی تو گوشُم

دلم رفت از دِسم برد عقل و هوشم

خدا ویمُو بُوام هم زائر آوُت

صدی چوشی بلند آوُ سر آوُت

خدا درد و بلاش واوُت تو جُونُم

میخُم سی رفتنش چُوشی بُخونُم

التماس دعا

 

 




[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 17:3 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
گذشت

سلام . چی شده اینجا ؟ همه چیز تمام شد و باز هم ما ماندیم و دوستی ها ...


دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‌ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‌اید
دمپایی‌اش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی‌دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر،
گشتم ولی نشانی از او هیچ‌جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده‌ بود
یک مشت پول خُرد… نه آقا! گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه… فرار نه…
اصلن به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شکل خودم بود…مثل من
هم اسم من و لحظه‌ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی و تنها… که لهجه‌اش
شیرین و ساده بود… ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین! این نگاه خیس…
یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟

دیشب صدای گریه‌ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟


پانته‌آ صفایی بروجنی

 

مرضیه خانم سلیمانی چرا وبلاگت تو پیوندها نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 11:17 ] [ حدیث زنگنه(بوشهر) ] [ ]
فيلم کوتاه واقعي من
سلام


بعد از سريال کذائي : حکايت شرکت ما در برنامه ي وزين چکامه

که ناموفق بود و کارگردانش رو از خلق سريال نا اميد کرد ;

کار گردان خودشو جمع و جور کرده و 

اکنون در خدمت شماست با يک فيلم کوتاه در ژانر تراژدي :


مهندس امير حسين آذر تهيه کننده چکامه در مصاحبه اي _حدود چهار تا شش ماه پيش_

اظهار کرده اند قصد داريم برنامه چکامه رو از حالت صرفا ادبي خارج کنيم و اونو به سرگرمي نزديک کنيم!!!!!!!


دوستان عزيز من اين خبر رو چند روز پيش در گوگل مشاهده کردم و گذاشتم آخر شب سيزده اعلام کنم که از شدت نحسي ش کاسته بشه.

ولي اذعان مي کنم خود بنده به شدت در اين چند روز اخير از شرکت در برنامه ي سرگرمي چکامه و سرگرم کردن عامه ي مردم عزيزم

و البته از عدم جستجو در گوگل پيش از عزيمت به تهران شاد شدم.


پ.پ: لطفا اين دفعه از فيلم کوتاهم استقبال کنيد.

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 20:36 ] [ سیمادوایی(مشهد) ] [ ]
دروغ سیزده بدر
سلام دوستان

باتوجه به فرا رسیدن سیزده بدر و بخاطر اینکه دروغ این روز معروف می باشد شما هم یک دروغ بگویید حالا اگه دروغاتون از سیزده هم اون طرف تر رفت اشکال نداره.

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 16:10 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
لیلی نام تمام دختران این سرزمین است

خدا گفت:لیلی یک ماجراست.ماجرایی اکنده از من

ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش.

خدا گفت:لیلی،رفتن است.عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جستوجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده ی اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 عرفان نظر آهاری

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 22:15 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
بیایید بیانجامد به بهارهای خوب....
یک هفته مسافرت بودم. رفت بودم یزد... به شهر نادره ها و فاطمه ها... طبع لطیف و مهربان و منعطفی دارند این یزدی های عزیز...

امشب رسیده ام خانه.... اما این وبلاگ بیدارم نگه داشته تا خود صبح. همه ی پست ها را خواندم و بعد نظرات را...

من فکر می کنم بچه ها بیایید کمی از حاشیه ها دور باشیم... کمی دامن بالا بگیریم به دوستی هامان نگاه کنیم... 

حالا ما هستیم و مشتی نام تازه...که می توانیم آنها را بر زبان آوریم با انتظار پاسخی از جانب صاحبش... می توانم بگویم مرضیه... ومی توانم منتظر شوم که او بگوید بله...

مثل حالا که هر چه قدر در هوا بگویم مثلا: لاله... کسی جوابم را نمی دهد...چون من هیچ دوستی ندارم به این نام...

بچه ها نمی دانم کجای کار ما می لنگد... که به دلخوری عزیزانی می انجامد که کدورت خاطرشان یک روز را در جهان سنگین تر می کند...هوای چند روز را گرفته تر می کند و نفس کشیدن را سخت تر...

نمی دانم ما بچه های ایران اینگونه ایم که یک حرکت دسته جمعی و یک رفتن گروهی را از ابتدا نیاموخته ایم یا مشکل از جای دیگری ست...

 بچه ها بیایید این دوستی را به جاهای خوب بکشانیم... بیاییم گلایه ها را بگذاریم زمین.... سبکی برداریم از روی زمین...

چه بهتر که همگی یک سفر بیایید مشهد زیارت... من و سیما تر تیب کارها را می دهیم... چه بهتر که همگی بیایید این جا...دیدارها را تازه کنیم... وقت کنیم بی استفاده از کلمه ی مسابقه ... بی دخالت واژهای مشروط و شتاب ... بی شتاب و بی شرط یک دیگر را تماشا کنیم... 

نمی دانم شاید می گویید این هانیه سلامی چون خودش خیلی قدر نبود از اول  و از ابتدا برای بردن نیامده و بود و حرفی هم برای گفتن نداشت این طور نفسش از جای گرم بلند می شود...

اما نه ...من هم رنجیده بودم...من هم خسته شدم... من هم آزرده شد خاطرم... بی عدالتی در حق من هم با همه ی استطاعت کمم روا شد...اما کدورت جای خاطری نیست که پر از کلمات موزون و شعرهای خوشبخت است...

نمی دانم چه کسی به فاطمه ی قانع چه گفته که او این همه رنجیده ...اما فاطمه جان... لطفا نرو... بیا ...سر بزن... این بهانه ی شیرین را... این تنها بهانه ی شیرین میان ما و خودت را منفصل نکن...

پس تکلیف مانده ها چه می شود... خداحافظی را اینگونه بر زبان نیاور... بمان عزیز دل... 

بچه ها نروید... بیایید ادامه ی این اعتراض بیانجامد به بهارهای خوب 

بیایید ادامه ی این دلخوری ها ختم شود به شکفتن درختها... به جوانه زندن شکوفه ها...

بچه ها بیایید گروهی با هم راه برویم... هر کدام در دستمان یک شمع است و در خاطرهامان مجموعه ای بیت پرنده...که در اتاق های سرمان پر می زنند...

بیایید پرنده هامان را به هم نشان بدهیم... شمع هامان را برای هم مراقب باشیم... روشنی را ادامه دهیم....

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 6:34 ] [ هانیه سلامی راد(مشهد) ] [ ]
سرمایه دل
   

این حنجره این باغ صدا را نفروشید              

این پنجره،این خاطره ها را نفروشید

 

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

 

تنها به خدا ،دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشید

 

سرمایه دل نیست بجز اشک وبجز آه

پس دست کم این آب وهوا را نفروشید

 

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست 

آیینه شمایید،شما را نفروشید

 

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم 

این هروله سعی وصفا را نفروشید

 

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظره دور نما را نفروشید 

قیصر امین پور        

      (گلناز وگلنوش)

 

 

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 18:40 ] [ اکرم انشایی(اصفهان) ] [ ]
بهترین شرکت کننده در بخش شعر خوانی؟
یکی از بخشهایی که در مقدماتی من دوست داشتم بخش شعر خوانی بود.

این بخش یکی از بخشهای جذاب برنامه که فارغ از مسائل رقابتی بود و نسبت به آیتم های دیگه خیلی هنری تر و فرهنگی بود.

ولی امتیاز بعضی از شرکت کننده ها در خور شعر انتخابی و طریقه خواندنشان نبود. بعضی ها با شعری که همه ی مردم حفظ هستند و از روی کاغذ خوندن امتیاز بیست رو گرفتن و بعضی ها هم با شعر خوب و شیوه ی خوانش صحیح امتیاز کمتر از بیست رو گرفتند.

به هر حال بینندگان بهترین داور برنامه هستند ولی دوست دارم نظر شما رو بدونم که:

به نظر شما بهترین شرکت کننده در بخش شعر خوانی چه کسی بود؟

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 18:32 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
فراخوان هفتمین مشاعره رضوی
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 14:41 ] [ بهنام میرزایی(بوشهر) ] [ ]
ناباورانه های چکامه _ قسمت دوم

دو سه هفته قبل از رفتن به تهران با دفتر چکامه تماس گرفتم و اتفاقا آقای امیر حسین آذر جواب دادند از ایشان روال مسابقه را پرسیدم که گفتند باید اشعار بهاری بخوانید و واژه ها در مرحله مقدماتی به صورت زنگی میباشد اما در مرحله نیمه نهایی برای هر شرکت کننده پاکتی حاوی ده واژه در نظر گرفته می شود که هر شرکت کننده پاکتی را انتخاب میکند و واژه های مربوطه از او پرسیده می شود.

 

ما هم گفتیم خیلی خوب است چون به خیال خودمان فکر می کردیم یک کارشناس خبره با دقت و درایت واژه های هر پاکت را طوری انتخاب می کند که عدالت و توازن برقرار شود.

 

لحظاتی قبل از ضبط اولین برنامه نیمه نهایی به ما گفته شد که نیمی از واژه ها به صورت ترکیبی مثلا(دست عقل)و نیمی دیگر به صورت تک واژه پرسیده می شود.خبری هم از پاکت واژه ها نبود شاید در شهر بزرگ تهران تهیه چند عدد پاکت ناقابل کار بسیار دشواری بوده است!!!اما نه بیشتر مصلحت در آن بوده که پاکتی در کار نباشد تا بدین ترتیب دستشان برای پرسیدن واژه ها باز باشد تا مسابقه را آن طور که می خواهند پیش ببرند.

از بعضی شرکت کنندگان ترکیبات دور از ذهن و از بعضی دیگر ترکیباتی پرسیده می شد که از ابیات بسیار معروف گرفته شده بود. چیز دیگری که باعث تعجب شده بود این بود که از یک نفر پرسیده شد (روی ساقی) و پس از آن (ساقی مهوش) لطفا به بیت زیر توجه کنید:

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز         که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

یامثلا (مرغ سحر) و (سلیمان گل) بر کش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز   که سلیمان گل از باد هوا باز  آمد

قضاوت درباره نوع واژه های پرسیده شده از دوستان را می گذاریم بر عهده بینندگان گرامی برنامه چکامه

 

نکته مهم دیگر جایی بود که برای نماز خواندن به بچه ها اختصاص داده بودند.در ورودی سرویس بهداشتی موکت نیمداری به اندازه یک نفر که کمی بزرگتر از یک سجاده بود به همراه یک جانماز پهن شده بود که بوی نامطبوع دستشویی و تردد افراد برای نماز گزار ایجاد مشکل می کرد و تاسف بارتر آن که دیده شد بعضی از عوامل برنامه با بی حرمتی به نماز خواندن ایراد می گرفتند.

 

این ها خلاصه ای بود از پشت پرده برنامه چکامه نوروزی

 

                                                  ......و دلم از این همه بد می گیرد

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 0:42 ] [ اکرم انشایی(اصفهان) ] [ ]
حکايت شرکت ما در برنامه ي وزين چکامه (3)
سلام 


دوستان عزيز همونطور که در جريان هستيد اين وبلاگ هدفش آگاهي دادن و اطلاع رساني به دوستاني ست که از دور بيننده برنامه چکامه هستند و در مواردي مايل به شرکت در اون.

و صداقت به نظر من يعني اظهار خوبي ها و بدي ها در کنار هم و نه پوشاندن يکي از اين دو .(شايد لازم باشد دوباره تاکيد کنم که مطالب بنده صرفا بر اساس مستندات شخصي هست و نه در نقد و نه در تحسين از شنيده ها ابدا استفاده نکردم.)

اين قسمت از حکايت قراره ذکر محسنات اين برنامه باشه و پيشاپيش از تمام کساني که به علت فراموشي يا عدم آگاهي از ايشان صحبت نمي کنم عذر خواهم.


1- کارگردان توانمند اين برنامه آقاي فرحجود

ايشون در عين اينکه برخورد بسيار کمي با شرکت کنندگان داشتند ولي  منش و رفتارشون با تمامي حضار در نهايت ادب و احترام بود و من حتي معتقدم از تهيه کنندگان برنامه بيشتر واقف به ارزش و جايگاه دوستان بودند.

( در ادامه متوجه شدم ايشون کارگردان برنامه هاي در خوري مانند اين شبها(شبکه يک) و راز(شبکه چهار)  هم بوده اند.)


2-خانم صادقيان عزيز

که البته بنده اصلا منکر بعضي حمايت هاي خاص ايشون از بعض شرکت کنندگان نميشم اما

 رفتار ايشون با تمام دوستان اعم از برنده و بازنده توام با ادب و احترام و حتي مهرباني بود که براي من و دوستانم باعث خوشحالي شد.صبوري اين بانو در برابر انتقاد هاي  ما و حداقل شنيدن همدلانه اين انتقاد ها تصوير ايشون رو در ذهن من خيلي زيباتر کرد.


3-خواهران فشي روابط شرکت کنندگان و عوامل گريم

اين افراد هم همگي برخورد بسيار محترمانه اي با دوستان داشتند و انصاف نديدم از اين موضوع ذکر نکرده عبور کنم.


4 -خانم قانع و خانم انشايي عزيز

وقتي من متوجه شدم که بايد بهاريه بيابم خانم قانع با وجود اينکه منو اصلا نمي شناختند و من هم ايشون رو و حتي بالقوه رقيب هم محسوب مي شدم اما به من بسيار در انتخاب شعر کمک کردند. هرچند من شعر ايشون رو نخوندم در نهايت.

و خانم انشايي هم به همراه دوقلوهاشون خيلي به من محبت کردند تا در نهايت چند بيتي از يکي از غزليات سعدي انتخاب کردم.

و زيبايي اين موضوع در اين قسمتشه که من روز دوم ضبط رسيدم تهران و هيچ کدوم از دوستان از نزديک منو نمي شناختند.به نظر من اين نشون دهنده ي مهرباني ذاتي و بزرگواريه.ومن تا هميشه سپاسگذار محبت اين افراد هستم.


5- شخص دکتر آذر و ساير عواملي که از ابتداي اين برنامه زحمت کشيده اند.

باز هم به نظر من در عين تمام بي عدالتي ها جفاها و حتي بي احترامي هايي که به شرکت کنندگان اين برنامه تحميل شده اين گروه موفق شدند شعر و علاقه به شعر رو در تمام طبقات مردم به وجود بيارن.

وقتي مي بينم  کسي نبوده که بپرسم و اين برنامه رو نديده باشه يا تحسين نکنه دلم براي آينده ي فرهنگي مملکت عزيزم پر از شادي مي شه.از اينکه بچه ها در شمار زيادي شعر مي خونند و با شعر بزرگ ميشن جدا خوشحال ميشم.


6-همچنين  بعضي از عوامل بودن که من مشهد ديدمشون و تهران نه.از جمله آقاي خضري که مشهد مدير توليد بودن و واقعا زحمت کشيدند و بسيار محترم بودند.

و آقاي پوراصغر (مدير صحنه و برنامه ريز)که هم در مشهد و هم تهران زحمت کشيدند و به نظر من اگر حضورشون دچار وقفه نمي شد برنامه منظم تر پيش مي رفت.


7- اما از همه مهمتر آشنايي با دوستاني که حضور بعضي از اونها براي من نعمت بزرگي از جانب خداوند مهربان و حاصل شيرين حضور در اين مسابقه ي کذايي بود.

دوستاني مثل خانم سليماني خانم زنگنه خانم انشايي آقاي بدري خانم بحراني و باقي عزيزان که گاه به عمري طلبيده ام و نيافته ام.


اين قسمت آخر اين حکايت بود.ممنون از لطف و همراهي همه دوستان.

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:15 ] [ سیمادوایی(مشهد) ] [ ]
مرحله مقدماتی از دیدگاه آمار و ارقام
مرحله مقدماتی فینالیست فینالیستهای مشاعره نوروزی با پخش برنامه گروه هشتم در سه شنبه شب به اتمام رسید.من یکسری آمار دقیق از این مرحله بدست اوردم که بشرح زیر است.

رتبه بندی استانی براساس نفرات صعود کرده:

۱- استان یزد: ۳ صعود کننده بعنوان نفر اول

۲- استان اصفهان: ۲ صعود کننده بعنوان نفر اول و ۲ صعود کننده بعنوان نفر دوم

۳- استان تهران: ۲ صعود کننده بعنوان نفر اول و ۱صعود کننده بعنوان نفر دوم

۴- استان بوشهر: ۱ صعود کننده بعنوان نفر اول و ۲ صعود کننده بعنوان نفر دوم

۵- استان همدان: ۱ صعود کننده بعنوان نفر اول و ۱ صعود کننده بعنوان نفر دوم

۶- استان خراسان: ۱ صعود کننده بعنوان نفر دوم

۷- استان فارس: بدون هیچ صعود کننده

در بخش مشروط ۱۴۸ واژه پرسیده شد که ۴۱ واژه تکراری و ۷۳ واژه بدون هیچ تکراری پرسید شد.

بیشتر امتیاز: خانم آزاده چنگیزی با ۱۷۵ امتیاز

کمترین امتیاز: خانم سهیلا ارغوانی با ۹۳ امتیاز

بیشترین امتیاز در بین نفرات حذف شده: خانم هلنا کشاورز رهبر با ۱۳۹ امتیاز

کم امتیاز ترین نفرات اول صعود کننده: خانمها گلنوش محمدی و فاطمه قانع و آقای احسان گرگین زیارتی با ۱۳۵ امتیاز

پر امتیاز ترین نفرات دوم صعود کننده: خانمها پگاه قهرمانی و هما خان جانی با ۱۵۰ امتیاز

بیشتر گردش در مشاعره نوروزی: گروه های سه و پنج با ۱۱ دور

کمترین گردش در مشاعره نوروزی: گروه چهارم با ۶ دور

بیشترین پرسش کلمات مشروط در یک گروه: گروه هفت با ۳۰ کلمه 

کمترین پرسش کلمات مشروط در یک گروه: گروه هشت با ۱۶ کلمه 

بیشترین پاسخ های صحیح در بخش مشاعره مشروط: خانمها اکرم انشایی و آزاده چنگیزی و آقای محمدرضا اسلامی با ۱۱ پاسخ صحیح

ودر آخر بیشترین تعداد زنگ زدن در بخش مشاعره مشروط: آقای محمدرضا اسلامی با ۱۴ زنگ

 

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 0:25 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
چکامه هفتم.......
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 17:31 ] [ بهنام میرزایی(بوشهر) ] [ ]
یک جرعه غزل
غزلی که در شب هفتم مشاعره نوروزی از خودم  تقدیم کردم به همه بیندگان بطور کامل نخوندم.

کاملشو برای شما دوستانم گذاشتم.

یک جرعه غزل شبی مرا مهمان کن                 در خلوت واژه ها بیا طوفان کن

یک لحظه مرا رها و  آزاد نخواه                        در حبس ابد کنار خود زندان کن

هر چند تورم شکر بسیار است                         یک بار بخند و نرخ را ارزان کن

 یک بار قدم گذار در  باغ ارم                          از قامت خود تو سرو را حیران کن

ای سبز تر از بهار این بار بیا                         دشت دل من پر از گل و ریحان کن

                                                                                                               زمستان ۹۰

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 11:19 ] [ محمدرضااسلامی(میبد) ] [ ]
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست... بس که گره زد به گره حوصله ها را.....

سلوم بچه ها....عید همتون مبااارک....اووو...چه قدر من دیر اومدم اینجا...عوضش همه آپ ها رو خوندم و بسی بهش فکر کردم!!!چه قدر دلم براتون تنگ شده بود...شما ها بخشی از بهترین و بدترین خاطرات زندگی من هستین!

نمی دونم چی بگم...

چرا دروغ بگم راستش من هیچوقت برنامه مشاعره رو دنبال نمی کردم چون رشتم ادبیاته و صب تا شب تو دانشگاه با شعر سر و کار دارم دیگه شب ذوق اینو نداشتم که ساعت ۱۰بشه و بزنم چکامه بازم شعر!یعنی وقتی قرار بود بیان یزد من نمی دونستم مسابقشون چند مرحله ای هست و ۲نفرمیان بالا و نمیان بالا و پرت میشن پایین و از این حرفا...اون موقع عمرا عمرا عمرا فکر نمی کردم یه روز این مشاعره انقدر واسم مهم بشه!در  و همه فکر و ذهنمو بگیره در حدی که بیخیال درس بشمو.!بعد از 4ترم اول شدن تو کلاس این ترم معدلم بکشه پایین و .... اما بازم به قیمت یه تجربه بزرگ می ارزید....

راستش به خاطر تغییری که در خودم و نگاهم به وجود اومد یه ذره هم پشیمون نیستم که چرا تو این مسابقه شرکت کردم...البته من ناحقی در حق خودم هیچ جا احساس نکردم شایدم به نظر بعضیهاتون و با توجه به آنالیز دوستان (که گفتن :تو مرحله اول منو با 3تا رتبه سومی هم گروه کردن که من بیام بالا!)لابد بنده هم سفارش شده بودم!شایدم تنم به تنه ی تهرانی ها خورده و اشتباهی عوامل ، هوای منو هم داشتن!والله  من کلهم با لهجه ی غلیظ یزدی سخن راندم که احیانا منو با تهرانی ها اشتباه نگیرن!دیگه اگه دلشون خواسته که به هر دلیلی واسم پارتی بازی کنن و منو بیارن بالا خب پس حقم بوده که تو فینال چهارم شم!!!اگرم نبوده نباشه!به هیمن سادگی!به همین خوشمزگی!

وقتی تو فینال چهارم شدم یکی بهم گفت:

غصه نخوریا!بهش فکر هم نکن!هیچ وقت حق به حق دار نمیرسه! و دوباره تاکید کرد:اینو یادت نره :هییییییچ وقت حق به حق داااااااااار نمیییییییرسه!

البته من که خودمو حق دار نمی دونم که بگم اول یا دوم یا سوم شدن حق من بوده ...نه ... ولی خیلی به جملش فکر کردم...بعضی وقتا یه جمله خیلی تکراری رو که آدم تو یه موقعیت ملموس میشنوه اون وقته که تازه می فهمه اون جمله یعنی چی!شاید هرکسی اگه قرار بود نفرات برترو بگه کسایی غیر از چیزی که روند مسابقه رقم زد اسم می برد....(درباره دیگران نمیتونم قضاوتی داشته باشم ولی درباره خودم به نظرم بعضی ها بودن که مستحق تر از خودم می دونستمشون)مثلا خانم انشایی از نظر اطلاعات به نظر من فوق العاده بودن... یا هانیه سلامی که تو برنامش درسته چند تا بیت شعر خوند اما مدل خوندنش ، شعرای جدید و قشنگش و چهره خندونشو واقعا هر آدم اهل ذوقی برتری میده به بعضی هایی که وقتی شعر میخونن انگار دارن اخبار میگن!یا از شدت استرس تو شعر خوندنشون اونقدر به بیننده استرس وارد میکنن که چار تا بیت شعرو زهر مارش کنن!(لطفا کسی به خودش نگیره چون با توجه به تمام مشاعره هایی که دیدم چه شهرستانها و چه تهران این مثالا رو دارم می زنم!)یا مثلا من خودم واسه شعرام خیلی وسواس به خرج دادم که تکراری نباشه همه شعرای من یا از خواجو بود یا صائب یا قاآنی! اما من همشو با استفاده از نرم افزار درج انتخاب کردم...تو نرم افزار آدم می تونه سرچ کنه و انتخاب کنه...ولی وقتی با فریبا نادری حرف می زدم اون همه شعراشو رفته بود وقت گذاشته بود دیوان همه شاعرا رو پیدا کرده بود تو کتابخونه و شعر بهاری انتخاب کرده بود!!وقتی اینو شنیدم مخم سووووووووووت کشید.....................!!!من اینجور آدمی رو که انقدر زحمت کشیده واسه خوشایند کسیکه شعرشو میشنوه واقعا نسبت به خودم برتری میدم....همه چی که نتیجه مسابقه نیس..!

واسه من همین قشنگ بود که بعد از فینال، سیما بهم گفت :حیف تو که چهارم بشی!و حرفای قشنگی که مامانش بهم زد و دلداریم داد...سیما که همشهری من نبود که بگم شاخ تو جیبم کرده!سر تا پا اگه 50تا کلمه با هم حرف زده بودیم....وجود اینجور حرفا بهم گوشزد کرد که چیزی ورای مسابقه وجووود دااااااره!!!!(البته این نظر اون بوده ممکنه خیلیا هم باشن که بگن حیف همین نفر چهارمی که تو بشی! اصن حیف فینال که تو بهش برسی...!بالاخره نظرا متفاوته دیگه...) 

البته خیلی طول کشیدتا من به این نتایج رسیدم و از خاطره وحشتناک(باختنم) جدا شدم ..چون اون موقع به نظرم اگه نیمه نهایی بالا نیومده بودم خیلی بهتر بود تا اینکه تو فینال چهارم بشم!!!اون شب که کلا تو شوک بدم وقتی رسیدیم اقامتگاه مضحکمون فقط پتو رو کشیدم رو سرم که هیچی نفهمم و خوابیدم....صب همین که بیدار شدم و دیشبشو یادم اومد انگار همه دنیا رو سرم آوار شد!اونقدر گریه کردم که چشمام پف کرده بود وقتی خانم انشایی و دختراشون اومدن دم اتاق خداحافظی فکر کردن خواب بودم که چشمام انقدر پف کرده!گفت ببخشیدبیدارتون کردم...گفتم نه..بیدار بودم..دیگه فهمید ...گفت تو چه فازی هستی؟گفتم تو فاز نول!!!گفتش نه بابا....بهش فکر هم نکن...اینا همش تجربه هست.کسیکه ۴سال زحمت می کشه میره المپیک میبازه پس چی  بگه.....

چه قدر این خونواده خانم انشایی کلا نازنین بودن...برای من خیلی قشنگ بود که قبل از مسابقه نیمه نهایی من و دخترشون گلناز یه واژه ای رو بلد نبودیم...همونجوری که سعی می کرد گلناز اون بیتو از حفظ کنه واسه منم تکرار می کرد که حفظ بشم...بدون اینکه بین من و دخترش فرقی بذاره یا منو رقیب دخترش به حساب بیاره....

وقتی بر میگردم به همه چی فکر میکنم میبینم من قضیه رو خیلی جدی گرفته بودم در حالیکه هیچ چیز اونقدا جدی نبود...مثلا من واسه شعری که تو برنامه اول خوندم چه قدر وسواس به خرج داده بودم که شاعرش یزدی باشه و شعرش غیرتکراری باشه!دیوان وحشی بافقی و فرخی یزدی رو که بررسی کردم بهاری خیلی قشنگ ندیدم...رفتم یه تذکره شعرای یزد پیدا کردم و عربشاه یزدی رو انتخاب کردم بعدش مونس العشاق عربشاهو با چه بدبختی گیر آوردم و ۳۰بیت حفظ کردم!اونوقت برنامه خانم کلهرو که دیدم شعر :بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار...رو اومدن از روی کاغذ خوندو امتیازی هم واسه رو خونی ازشون کسر نشد دهنم  باز مونده بود (البته من به هیچ وجه قصد ندارم ایشونو ببرم زیر سوال...نه... فقط با توجه به چیزایی که ازشون شنیده بودم اصلا انتظار نداشتم ایشون این انتخابو داشته باشن...چون به نظر خودم انتخاب کاملا بی وسواسی بود...و اینجا بود که به این نتیجه رسیدم خودم چقدر همه چیو جدی گرفتم...) به خودم گفتم وقتی انقدر بی اهمیت بوده پس با این حساب دور اول مسابقه فقط رقابت بر سر این بوده که کی زودتر زنگ بزنه! وگرنه بخش مشاعرش که فرمالیته بود..بخش شعر خوانی هم که اینجوری!موند فقط بخش مشروط که هممون میدونیم چه واژه های ساده ای بود و اغلبشو همه بلد بودن!پس دقیقا مسئله زنگ زدن بوده که من هیچ وقت نتونستم تبهر لازم در این امر کسب کنم!چون مثل دخترای خوب به حرف مامانم گوش میکنم !مامانم در ایام کودکی بهم یاد داده بود که :دخترم بسیار کار بدی می باشد که حرف کسی هنوز تموم نشده تو حرف بزنی وسطش یا زنگ بزنی یا جیغ بزنی یا...........!!و این باعث شد که من هیچوقت نفهمم چجوری زنگ همه زنگ میخوره اما زنگ من.................

وقتی دقیقا رقابت بر سر یک عمل فیزیکی(یعنی زنگ زدن)باشه و هیچ ربطی هم به اینکه کی زودتر شعرو یادش بیاد،نداره!خب چرا یه چیز جذاب تر به جاش انتخاب نکردن؟! مثلا طناب کشی ، دو ماراتون ، مسابقه دارت و....!

البته  من واقعا به اهداف بلند این برنامه و دست اندر کاراش اعتقاد دارم...میدونم که جو این وب گلایه نویسی هست ...و مسخره هست که تو این جور جوی من تعریف این برنامه رو بکنم..ولی واقعیت اینه که سخته برام همه رو با یه چوب برونم...نمی تونم در مورد همشون حکم کنم...بالاخره اگه هرکس هر چی حس کرده اینجا مینویسه ،اینم نظر منه...آره منم یجاهایی یچیزایی دیدم که برام سوال بر انگیز بود...اما من نمیگم اونا هیچکدوم دلشون برا فرهنگ ما نسوخته و به اسم فرهنگ دنبال نام آوری واسه خودشون هستن...من نمی تونم قبول کنم که انقدر آدمای ریاکاری هستن چون اصلا اینجور چیزی رو حس نکردم..آره منم به نظرم خیلی مسخره اومد که یه عده تماشاگر سیاه پوش به جای ماها تدوین کردن وسط برنامه ها!!یه شعری هم اتفاقا پشت سرشون به صورت کاشی کاری قرار دادن که من خیلی هر دفعه سعی می کنم بخونم اما نمی تونم ولی به نظرم شعر "باز این چه شورش است که در خلق عالم است!!!!!"اگر باشه بسیار با تماشاگرا مناسبت داره!!ولی باز که کلاهمو قاضی می کنم می بینم واقعیت کشور ما و بالادست های ما جوریه که اگر اینجور کارهایی که به نظر ما مضحک میاد تو برنامه انجام نمی دادن این برنامه بسیار بسیار وقت پیش از این مثل خیلی از فعالیت های ادبی تو کشور ما درش تخته شده بود! به نظر من عوامل این برنامه اونقدر ها که اینجا نوشته شده "آدم بده" نیستن..من چیزی که خودم حس کردمو می گم، چیزی که من حس کردم اینه که اونا به فکر راه انداختن یه جریان ادبی بزرگ تو کشور هستن،یجور بازسازی چیزی که راس راسی داره فراموش میشه...و اگر عادلانه قضاوت کنیم تا حدودی هم به این هدفشون رسیدن...من که خودم رشتم ادبیاته و نگاه دیگرانو همه جا توی همه جمع ها در مورد رشتم ارزیابی می کردم اینو می فهمم که برنامشون واقعا تاثیر گذار بوده رو مردم...اشکالی که به نظر من تو این کار وجود داره اینه که دیدشون خیلی وسیعه و فقط به آخر قضیه نگاه می کنن...به راه اندازی اون جریان.... اون کار بزرگ...ولی به این فکر نمی کنن که این قله بزرگو یه سری آدم دارن میسازن که رضایتشون مهمه و نباید به چشم یه سازنده بهشون نگاه کرد...مثل اهرام مصر که خیلی قشنگو بزرگن...اما اونایی که ساختنشون...

به هر حال هر چی بوده گذشته...من یه استادی دارم که خیلی ارادت دارم بهشون وقتی اومدم یزد و رفتم دانشگاه همه قضیه ها رو تعریف کردم و گفتم حالا دپرس شدم!!فکر کردم حالا دلداریم میده اما برعکس یجوری شاخشونه کشید و گفت : مضحکه دختر!!!!مضحکه که تو به خاطر یه مسابقه تلویزیونی بخوای دپرس بشی یا حتی دیگه بهش فکر کنی!!!!

خب اینم یه حرفیه دیگه...!

به قول فردوسی:

چنین است کردار چرخ بلند                به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه           به خم کمندش رباید ز گاه

اگر چرخ را هست از این آگهی            همانا که گشته است مغزش تهی

چنان دان کزین گردش آگاه نیست        که چون و چرا سوی او راه نیست!

 

 

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 11:8 ] [ فاطمه قانع (یزد) ] [ ]
هبوط
دوباره سیب بچین حوا...


                                                 من خسته ام.....



                                                                                   بگذار از اینجاهم بیرونمان کنند

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 0:18 ] [ مرضیه سلیمانی(بوشهر) ] [ ]
ناباورانه های چکامه - قسمت اول

                   نوبهار آمد و گل سر زده چون عارض یار       ای گل تازه مبارک به تو این تازه بهار

فرا رسیدن بهار طبیعت بر تمامی ایرانیان و بچه های شعر ایران فرخنده باد.  

 

     جای بسی تقدیر و تشکر است از تمامی کسانی که از چندین سال پیش با اجرای برنامه های مشاعره موج فرهنگی عظیمی را در سراسر ایران ایجاد نمودند که نتیجه این تلاش ها پرورش افرادی است که هر کدام به نوبه خود گنجینه ای از شعر و ادب ایران به شمار می آیند.امید است که این حرکت مثبت همچنان ادامه داشته باشد ، اما با همان اهداف متعالی که از ابتدا در پیش گرفته بود....

 

    این دل نوشته تسلی نامه ای ست برای شرکت کنندگان برنامه چکامه نوروزی ،و نیز امید است بتواند دوستداران شعر و ادب پارسی را از واقعیت های پشت پرده برنامه چکامه آگاه سازد.

    انتظار می رفت برنامه ریزی دقیقی برای ضبط برنامه در نظر گرفته شده باشد،چرا که دست اندر کاران برنامه فرصت کافی(چند ماه)داشتند ، اما اطلاع رسانی در مورد زمان ضبط برنامه تنها یک هفته قبل از ضبط صورت گرفت که آن هم پس از دو روز از تاریخ 8/ 12 به 12/6 تغییر یافت و چون هر کس مشغله های خاص خود را دارد ، این تغییر زمان درد سر هایی برای شرکت کنندگان ایجاد کرد.

    به هر حال روز قبل از شروع ضبط برنامه ، خود را به تهران رساندیم و به اقامتگاه میلاد رفتیم.اقامتگاهی در منطقه دروازه دولت تهران ، با اتاق هایی بسیار کوچک که همه جای ان پر از گرد و خاک و ملحفه های آن و تشک روی تخت بسیار کثیف بود.از وسعت راهروهای آن چه بگویم که از راهرو های قطار های رجا تنگ تر بود! از سرویس های بهداشتی آن چه گویم که ناگفتنم بهتر است...برخورد مسئول اقامتگاه هم که وصفش نگفتنی است؛هم در بدو ورود,هم در مدت اقامت . همچنین هنگام رفتن از اقامتگاه و تحویل مدارک ؛ چون هزینه اقامت ما پرداخت نشده بود و این مسئله گریبان گیر کسی نشد جز شرکت کنندگان.خلاصه اینکه مهمان نوازی و پذیرایی را به حد اعلا رسانده بودند!

    روز بعد ساعت 10 صبح به محل ضبط برنامه رسیدیم  و در آنجا با هشت نفر از شرکت کنندگان تهرانی آشنا شدیم.با تمام احترامی که برای تک تک شرکت کنندگان عزیز استان تهران قائلیم اما این سوال برایمان پیش آمد که انتخاب این افراد بر چه اساسی صورت گرفته بود.اگر در ادامه مطلب با ما همراه شوید,شاید به اساس این انتخاب پی ببرید؛

    آیا در حق هم وطنان عزیز تهرانیمان بی عدالتی نشده است؟چرا که انتظار می رفت در ادامه مشاعره های استانی،برنامه چکامه ای نیز در تهران برگزار شود ،بدون شک علاقه مندان و فرهیختگان بسیاری در استان تهران مشتاق شرکت در مشاعره بودند که این فرصت از آنها سلب شد.

     از نحوه گروه بندی  که سوال کردیم  به ما گفته شد گروه ها از پیش با قرعه کشی مشخص شده است و به هیچ کس گفته نمیشد که با چه کسانی هم گروه است و حدود چه ساعتی ضبط برنامه او شروع می شود (که این امر باعث سرگردانی و خستگی شرکت کنندگان شد ، چرا که همگی مجبور بودند از 10 صبح تا 2 بامداد آنجا باشند)در ضمن گفته شد گروه بندی ها به هیچ وجه قابل تغییر نیست.اما با کمال تعجب دیدیم که چینش بعضی از گروه ها تغییر کرد!!!

    راستی علت این تغییر چه بود؟! آنچه به نظر می رسید این بود  که دست اندر کاران اصلی برنامه  می خواستند  برنامه  را آن طور که مد نظرشان بود پیش ببرند نه بر اساس عدالت.

    جای سوال است که چرا قرعه کشی شفافی در حضور تمامی شرکت کنندگان صورت نگرفت و واقعا دلیل این همه پنهان کاری چه بود؟

    مشکل دیگری که این تغییر ایجاد کرد هم گروه شدن دو نفر از شیراز با یکدیگر و همچنین هم گروه شدن دو نفر از خراسان با یکدیگر بود و نتیجه کم شدن شانس رسیدن شیراز و خراسان به مراحل بالاتر بود.

ادامه دارد...   

 

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 12:34 ] [ اکرم انشایی(اصفهان) ] [ ]
بدون شرح......
 هله!هله! مردان مشاعره............هله! چپ به راست {آقایان علی عبدلی(همدان)-احسان گرگین زیارتی(جویای کار)(بوشهر)-محمد رضا اسلامی (یزد)-صابری(بابای محمد صادق)(شیراز)-بهنام میرزایی (بوشهر)-سجاد بدری(قوچان)}

 

بدری جان!بچه رو ول کن خفش کردی! این قدر ابراز احساسات نکن.............

چپ به راست{محمد رضا اسلامی(یزد)-احسان گرگین زیارتی(بوشهر)-بهنام میرزایی(بوشهر)-محمد صادق صابری(شیراز)سجاد بدری(قوچان)-علی عبدلی(همدان)}

 

محمد صادق جان !چرا می ترسی؟؟؟؟؟دوربینه!نترس عمو.....نترس.......

 

بقیه عکسا رو هم بعدا با هم میبینیم.............................

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:45 ] [ بهنام میرزایی(بوشهر) ] [ ]
نظرسنجی مهم لطفا شرکت کنید

    1.  عزیزان دل و دوستان عزیزم با توجه به تمام اتفاقات و حرف و حدیث هایی که در تهران و ضبط مشاعره نوروزی برایتان پیش امد اگر دوباره از شما دعوت شود که برای شرکت در مسابقه به تهران بروید خواهید رفت یا نه؟؟؟ لطفا بدون احساسات با فکر و منطق و دلایلی که برای خودتان دارید یکی از دو گزینه زیر را انتخاب کنید و مطمئن باشید نتیجه نظرسنجی به گوش دستندرکاران برنامه چکامه خواهد رسید خواهشا با صراحت و قاطعیت جواب دهید!!!!          متشکرم

 

گزینه ۱   شرکت میکنم                       گزینه ۲  شرکت نمیکنم

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 1:44 ] [ احسان گرگین زیارتی (بوشهر) ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،